Monday

الف) د.ب بي‌خبر و مجردي اومده اين‌جا.
ب) بنيامين فردا داره مياد اهواز من اعصاب ندارم ريختشو ببينم.
ج) با خواهر کوچيکه نشستيم حرف مي‌زنيم يهو به اين نتيجه مي‌رسيم هفته‌ي ديگه پاشيم بريم تهران يه دوهفته‌اي بمونيم پسربازي! مشکل اين‌جاست که من طاقت ندارم خيابونايي رو ببينم که بوي تو رو مي‌دن. (حالا نياي بگي مگه من توي تموم خيابوناي تهران بويي از خودم متصاعد کردما) خب ولي يه عالمه آدم هست که مي‌خوام ببينمشون و يه عالمه آدم هست که مي‌خوام از ديدنشون فرار کنم. زندگي قابلمه‌ي عجيبي است از مجموعه‌اي از خوراکي‌ها که بعضي را دوست داري و بعضي را نه. پاييزان عليه‌الرحمه!
د) حذف شد.
هـ) اوني که فکر مي‌کردم اگه بخواد، همه‌چي حله، اصلاً نمي‌خواست. س خ ت بود. هنوز توي کافه منتظرشم ..
و) يه چيزايي توي ذهنم مي‌گرده، از کارهايي که بايد و نبايد.
ز) من هنوز م ي ت ر س م که به کسي متعهد بشم. اين از دوجا ناشي مي‌شه: اولاً اينه که همه نامردن، به علاوه خودم هم خيلي نامردم و خوب نيس يهو ول کنم کسي رو. دوماً من جديدن دارم يکيو دوس دارم. قبلاً همينجوري نگاش مي‌کردم حالا دوسش دارم خب! مگه چيه؟ تازشم همه قيافه و رفتارشو مسخره مي‌کنن ولي من دوسش دارم. بعد هم تنها کسيه که از بين آدم‌هاي دور و بر ممکنه من باهاش حرف داشته باشم. اين خيلي مهمه، تازه دارم مي‌فهمم، بعد از شناختن آدمايي که حرفي باهاشون ندارم. قبلنا فک مي‌کردم همه مثه خودتن. اه اصلا چرا ته هر حرفي بايد برسم به تو؟ بدم مياد.
پ.ن: همونه که نمي‌خواد.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home