هوا يه جور عجيبيه. گرفته، انگار که بخواد بارون بياد، ولي فقط گرد و خاکه: اينجا سراب ِ بارون داره. سر شب کلي خنديديم. محمد ميگفت چيکارش داري خب، دوستت داره. من کلي دليل و برهان براش آوردم. بهش گفتم من هميشه يا دارم کتاب ميخونم، يا پاي کامپيوترم، يا کارايي ميکنم که اون نميدونه. گفت خب اونم صبح تا شب توي بوتيکه تو ميدوني اينجا چي به چيه؟ گفتم نه خب. گفت خب اينجوري يا هم آشنا بشين. والله من قبل از اين که با سيمين دوست بشم نميدونستم سيمان و آجر و نما چيه، الان ميدونم، .. خوبي ِ اين رابطهي چهارتايي فقط تا همينجاست. حرفها و شوخيها و خندههاي پشت ِ سر. جلوتر که ميرود، من جا ميزنم. من توي دوست داشتن جا ميزنم. محمد ميگويد: يه عمر دنبال تو ميگشت. من جوابام پوزخند تلخي است توي ذهن. تکليف من چه ميشود که کسي که من دنبالش ميگردم، توي دکان هيچ عطاري پيدا نميشود؟ هر وقت اينطور از من بپرسد: تو حالت خوبه من دوباره لکنت لعنتيام ميآيد سراغم و بريده بريده ميگويم آ آ آره خوبم. همهچيز جوري دارد جلو ميرود که من اختياري در راه رفتن ندارم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home