اميرحسين براي من و سيمين از شيراز سوقاتي آورده: حلوا مسقطي شيرين و خوشمزه و چسبناک. نشستهام با يک بطري آبآناناس و جعبهي حلوا مسقطي که شبيه دفتر فيزيک پيشدانشگاهيام است که عکس پاييز داشت و نيمکت ِ خالي ِ زير باران.
برادر اميد زنگ ميزند از من بپرسد اميد چهاش شده، و بپرسد من چرا ديگر بهاش نگاه هم نميکنم. ساعت دوي بامداد است. عذرخواهي ميکند و ميگويد اميد گفته شما حالا بيداريد. بعد ميپرسد شما کس ديگري را دوست داريد؟ من با اطمينان ميگويم نخير، اما او اينطور فکر ميکمد و شما ميتوانيد بهاش اين را بگوييد که راحتتر تحمل کند. کلي فلسفه ميبافد. ميگويد نشسته سيگار ميکشد، خدا رحم کند که معتاد نشود! من تا نوک زبانم ميآيد که بگويم خيلي وقت است سيگار ميکشد و به من هم ربطي ندارد، اما فقط ميگويم بله، واقعاً خدا رحم کند. آنقدر با طعنه حرف ميزنم که خودم از خودم بدم ميآيد و خدا ميداند فقط که برادر اميد الان دارد در مورد من چه فکري ميکند! نصفه شبي اعصاب براي آدم نميگذارند. من privacyام را انگار از دست دادهام! فکر کنم بهتر باشد بلند شوم جعبهي حلوا مسقطيهاي شيرين و خوشمزه و چسبناک را دوباره بگذارم توي يخچال. آخر به من چه مربوط است که کسي دلش ميخواهد با من باشد يا نباشد. من نميخواهم مجبور باشم هر شب به کسي بگويم که دوستش دارم. اينطور براي خودم بهتر است و من تازگيها ياد گرفتهام يک کمي خودخواه باشم. اين را وقتي اميد، خودش زنگ زد هم بهام گفت. خب بله، من دلم نميخواهد امنيت زندگيام را به خاطر آدمهايي که قرار است بعد ولام کنند، به خطر بياندازم. حالا تو هي زنگ بزن و خودت را کوچک کن، که کوچک نميشوي. بدياش اين است که خودم ميدانم چه حالي دارد، تجربه کردهام. تهاش بهام ميگويد اميدوارم يه روزي بفهمي که داري اشتباه ميکني و من با همان اعتماد به نفس ِ نفرت انگيز ميگويم: خيلي ممنون، لطف داريد. گوشي را که ميگذارد، سرم را ميگذارم روي ميز و ميزنم زير گريه. فشار عصبي اين روزهايم خيلي زياد است. فکرش را بکن، محمد سرطان خون دارد، اميد بيماري قلبي دارد و بنيامين سرطان روده. و هرسهشان پر از شور زندگي. خدا تو هم دلات به دنيايت خوش است.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home