دارم هذيان ميگويم. از ديشب تا حالا دارم هذيان ميگويم. اميد را پاي تلفن به گريه انداختم و بنيامين ميخواهد کارهايش را ول کند بيايد اهواز. من دلم نميخواهد ببينمش. فقط دلم ميخواهد همينطور هذيانگوييهايم را ادامه بدهم. صدايم همهاش از بغض ميلرزد و تمام حرفهايي که توي دلم بودند يکهو نميدانم چرا دارند بيرون ميريزند. تنها چيزي که بهشان نگفتم اين بود که چقدر از هردوشان بدم ميآيد. از هردوشان بدم ميآيد و نميدانم چرا اين را هي پنهان ميکنم.
خيلي خستهام. انگار که ديوانه شده باشم. پشت چشمهايم پر از اشک است و نميخواهم که باشد. من بايد دوباره برگردم به حال دو ماه پيشاز اين. من نميتوانم اينطور طاقت بياورم. همهاش صدايم دارد ميلرزد و لکنت گرفتهام و دلم ميخواهد فرار کنم. از اين زندگي فرار کنم، اما دنيايي نميشناسم که خدايش با مال اينجا فرق کند.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home