استاد ِ لعنتي ِ خانمباز، فقط عکسهاي پروژهي نرمافزار عمليم رو نگاه ميکنه و هيچي در مورد سورسش نميگه. «عکساتو از کجا گرفتي؟ ته دلم ميگم لعنت. اينجور وقتا حس ميکنم همهي خلاقيت و زحمتم رو هدر دادهم.
يه بغض وحشتناکي هي توي گلوم بالا و پايين ميره. يه صحنه رو هي توي ذهنم مجسم ميکنم و بغضه وحشتناکتر ميشه. از ظهر يکنفس با سيمين بالا و پايين رفتيم باز. دلهره هست و يه چيزي که نميدونم چيه. خنده هم خيلي بود. ظهر از دانشگاه ميزنيم بيرون ميريم اول پرديس يه جا سانديچ ميخوريم با يه دوغ و دوتا نوشابه و کلي خنده. «اتو زدن» با احتساب کرايه و نوحه و بچه توي ماشين. دو ساعت بعد دوباره از دانشگاه زديم بيرون از سوپري مجتمع دوغ گرفتيم و برگشتيم. ديروز نفري سهتا نوشابه خورديم. ديگه .. ؟
خدا اين التهابه واسه چيه؟
اي بلبل ديوانه مست
اي سرزمين دوردست
اي جادههاي تبزده
مسافران شبزده
سايهي او را ديدهايد
صداي او شنيدهايد
او را که در من زندگيست
در من هميشه ماندني است
شعره خيلي بيمعنيه ولي دوست دارم آهنگ صداشو. از دست ِ همه دلخورم. اصلا عصبانيم. از اون شباست که غرغروام و فرداش هيشکي جرات نميکنه بياد نزديک من. خستهام اصلا. اينقدر که دلم ميخواد بميرم.
همهچي وحشتناکه با آخرين درجهي شدت.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home