چشمهام خيلي درد ميکنه. حالا وقتهاي معمولي که درد ميکنه من هيچي نميگم، الان که ميگم خيلي يعني .. يعني خيلي.
دو روز ِ آخر تعطيلاتام رو با يه کار ِ تايپي ِ مرامي دارم حروم ميکنم.
يه تحقيق ِ رياضي ِ بچهي اول دبيرستان در مورد اعداد گنگ با يه عالمه فرمول و راديکال که دونه دونه توي ورد تايپ ميکنم و از اونجا که فرهنگ ِ چراغ روشن کردن ندارم، همينجوري توي تاريکي خم شدهام روي برگهها و ميخونم و تايپ ميکنم و .. آخ که چقدر چشمهام درد ميکنه.
ديشب، حدود ِ يازده و نيم اين کتاب ِ موريس مترلينگ رو خوندم: مرگ و زندگي. خوندن هم که نه، فقط صفحهها رو يکي يکي رد ميکردم. کتاب ِ بامزهاي بود. وقتي دختره و برادرش براي مرگ ِ پدرشون گريه ميکردن من مرده بودم از خنده. وقتي هم که دختر ِ جذامي «در آغوش ِ معشوق ِ بيوفا» از معجزه حرف ميزد و دم ِ مرگاش بود، شديداً پوزخند زدم: هاه.
ميدوني، تازگيا فقط از چيزايي خوشام مياد که دور و برم باشن. يا حقيقي باشن. يا خيلي اخلاقي نباشن. من از Lilia 4-ever خوشام اومد. از Breakfast Club خيلي بيشتر از اون چيزي که هاني انتظارشو داشت خوشام اومد. من يه بينندهام که لذت ميبره يا ميخنده. چيزي بيشتر از اين دو حال نيست.
زندگي ِ خندهداريه. من حتي نميدونم وقتي ميپرسي حالت چطوره و ميگم خوبام، راست ميگم يا نه.
خسته هم هستم گمونم. ولي دلم يه چيزي ميخواد، نميدونم. شايد دلم ميخواد يه عالمه باهات حرف بزنم. يه عالمه باهات سکوت کنم. يا يه کتاب ِ شاد ِ شاد ِ شاد ِ واقعي بخونم و بعد برات تعريف کنم.
از خودم بدم مياد.
انگشتهام هم درد ميکنه حتي.
ماماناينا راهياند.
من ميمونم و آقاي پدر که اسمش نه هوشنگه، نه جواد.
کلاههاي خفني پسنديدم. حتي از کلاه ِ رحيم هم خفنتر! برم ببينم قيمتاش چه مايه است و با اين بودجهي آخر سال ميخونه، نميخونه، چجورياس.
داشت من رو دلداري ميداد. قشنگ همين بود. اون موقع دستگيرم شده بود و نخواستم بهاش فکر کنم اما. الان هم نميخوام فکر کنم. ولي تنهام. خيلي تنهام و اين آقاهه داره ميخونه: چشات از جنس ِ مرغوبه .. چشم ِ خوب کيلويي چند؟! انگار از اين «چيز»است! چيه؟ اسمش يادم نيست. همين گاو و گوسفنداي توي قابلمه .. چي بهاش ميگن؟ پسر پاک يادم رفته.
صفحهي هفت تا يازدهاش مونده به علاوهي جلد و اون شعر ِ بيربطي که خيال داره بزنه آخرش: شب ِ تاريک و سنگستان و مو مست .. ! ته ِ تحقيق ِ رياضي. والله زمان ِ ما از اين لوس بازيا نبود!
راستي من ميخواستم يه دونه خرس ِ گندهي نرم براي عيد به خودم بدم.
حساش نيست.
ببين همهچي به کنار، دلم براي اون تيزهوش ِ مملکتي گفتنهاي حسينزاده تنگ شده. دلم ميخواد بايستم توي صورتش و بخندم. دلم ميخواد بايستم توي صورت ِ همهي اونايي که خيال ميکردن من قراره چيزي بشم بخندم: من هيچي نستم و دنيا اينقدر کوچيکه که تو از بزرگياش حيرون ميموني.
من ميترسم.
اما يادم نرفته که چقدر خنديدن با تو لذت بخشه.
آخ اينقدر دوستت دارم که يه وقتايي قلبم درد ميگيره.
يه تحقيق ِ رياضي ِ بچهي اول دبيرستان در مورد اعداد گنگ با يه عالمه فرمول و راديکال که دونه دونه توي ورد تايپ ميکنم و از اونجا که فرهنگ ِ چراغ روشن کردن ندارم، همينجوري توي تاريکي خم شدهام روي برگهها و ميخونم و تايپ ميکنم و .. آخ که چقدر چشمهام درد ميکنه.
ديشب، حدود ِ يازده و نيم اين کتاب ِ موريس مترلينگ رو خوندم: مرگ و زندگي. خوندن هم که نه، فقط صفحهها رو يکي يکي رد ميکردم. کتاب ِ بامزهاي بود. وقتي دختره و برادرش براي مرگ ِ پدرشون گريه ميکردن من مرده بودم از خنده. وقتي هم که دختر ِ جذامي «در آغوش ِ معشوق ِ بيوفا» از معجزه حرف ميزد و دم ِ مرگاش بود، شديداً پوزخند زدم: هاه.
ميدوني، تازگيا فقط از چيزايي خوشام مياد که دور و برم باشن. يا حقيقي باشن. يا خيلي اخلاقي نباشن. من از Lilia 4-ever خوشام اومد. از Breakfast Club خيلي بيشتر از اون چيزي که هاني انتظارشو داشت خوشام اومد. من يه بينندهام که لذت ميبره يا ميخنده. چيزي بيشتر از اين دو حال نيست.
زندگي ِ خندهداريه. من حتي نميدونم وقتي ميپرسي حالت چطوره و ميگم خوبام، راست ميگم يا نه.
خسته هم هستم گمونم. ولي دلم يه چيزي ميخواد، نميدونم. شايد دلم ميخواد يه عالمه باهات حرف بزنم. يه عالمه باهات سکوت کنم. يا يه کتاب ِ شاد ِ شاد ِ شاد ِ واقعي بخونم و بعد برات تعريف کنم.
از خودم بدم مياد.
انگشتهام هم درد ميکنه حتي.
ماماناينا راهياند.
من ميمونم و آقاي پدر که اسمش نه هوشنگه، نه جواد.
کلاههاي خفني پسنديدم. حتي از کلاه ِ رحيم هم خفنتر! برم ببينم قيمتاش چه مايه است و با اين بودجهي آخر سال ميخونه، نميخونه، چجورياس.
داشت من رو دلداري ميداد. قشنگ همين بود. اون موقع دستگيرم شده بود و نخواستم بهاش فکر کنم اما. الان هم نميخوام فکر کنم. ولي تنهام. خيلي تنهام و اين آقاهه داره ميخونه: چشات از جنس ِ مرغوبه .. چشم ِ خوب کيلويي چند؟! انگار از اين «چيز»است! چيه؟ اسمش يادم نيست. همين گاو و گوسفنداي توي قابلمه .. چي بهاش ميگن؟ پسر پاک يادم رفته.
صفحهي هفت تا يازدهاش مونده به علاوهي جلد و اون شعر ِ بيربطي که خيال داره بزنه آخرش: شب ِ تاريک و سنگستان و مو مست .. ! ته ِ تحقيق ِ رياضي. والله زمان ِ ما از اين لوس بازيا نبود!
راستي من ميخواستم يه دونه خرس ِ گندهي نرم براي عيد به خودم بدم.
حساش نيست.
ببين همهچي به کنار، دلم براي اون تيزهوش ِ مملکتي گفتنهاي حسينزاده تنگ شده. دلم ميخواد بايستم توي صورتش و بخندم. دلم ميخواد بايستم توي صورت ِ همهي اونايي که خيال ميکردن من قراره چيزي بشم بخندم: من هيچي نستم و دنيا اينقدر کوچيکه که تو از بزرگياش حيرون ميموني.
من ميترسم.
اما يادم نرفته که چقدر خنديدن با تو لذت بخشه.
آخ اينقدر دوستت دارم که يه وقتايي قلبم درد ميگيره.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home