Monday

با يه بطر آب‌جوي اسلامي منتظر ايستاده‌‌ام که دونه دونه صفحه‌هاي مقاله از توي پرينتر بياد بيرون. سرم درد مي‌کنه و خسته‌ام و بدون ِ دليل ناراحتم و فکر مي‌کنم بدترين وقته براي نوشتن ِ جواب ِ نامه‌ات. من خسته‌ام از روزهاي شبيه ِ امروز. از ساعت‌هايي که بي‌خود تلف مي‌شن. از آدم‌هاي رنگارنگ توي بانک‌هاي مختلف. حتي از لبخند ِ اون آقا مهربونه. من خسته شده‌ام از آدم‌هاي اين شهر و از آدم‌هاي همه‌ي شهرهاي دنيا. هاه. انگيزه‌ ندارم. اين مقاله‌هه چيز ِ بامزه‌اي شده ولي فکر نکنم اوني باشه که استاد بخواد. خانوم بداخلاقه گفت شبکه‌ي اس‌ام‌اس ظرفيتش تکميله و حداقل تا ماه آينده نمي‌تونين فعال کنين. توي خيابون زدم زير خنده از اين که نزديک بود بگم تو رو خدا فقط يکي. هاه. من موچ‌ام. من موچ‌ام. من موچ‌ام. حتي وقتي که پسرها کفش‌هاي من رو بکنن تير ِ يکي از دروازه‌ها و ما اون طرف پابرهنه روي سبزه‌هاي خيس راه بريم. بهت نگفته بودم راستي. دوباره از جلوي اون آلاچيق خوشگله رد شدم. چه حالي بود توي تاريک روشن ِ هوا. خلاء. حبيبي رو صبح که ديدم گفت از همين حالا به فکر ِ کارشناسي باشين. من يا خيلي برام مهمه يا اصلا برام مهم نيست. من هيچي نيستم چه فرقي مي‌کنه يه هيچ کمتر؟

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home