Sunday

توي کلاس کوچيکه‌ي کنار آتليه، دست گذاشت روي دستم و گفت که دوستم داره.
من حواسم هست که اصلا بايد ناخن‌هايم را سوهان بکشم و لاک ِ قهوه‌اي هميشگي‌ام را بزنم که دست‌هايم را توي دست‌هايش نبينم اين‌قدر.

خنده‌دار است اما تا چند ساعت بعدش، همين‌طور دستم مي‌سوخت و مي‌لرزيدم که آن‌دست‌ها، مال ِ تو نبوند.

خب مي‌داني، صداي تو را که از توي اتاقک ِ کوچک ِ مخابرات مي‌شنيدم، بغض‌ام گرفته بود و نمي‌دانستم چرا. نه، خب مي‌دانستم. اين را هم مي‌دانستم که چقدر دلم مي‌خواهد به‌ات بگويم دوستت دارم و چقدر دلت نمي‌خواهد که بشنوي.

با مريم و مولود و سيمين مي‌ريم رفاه، بستني مي‌خوريم، بعد مي‌ريم کنار کارون و موقع برگشتن، وسط بلوار گندهه که آدمِ توش پيدا نمي‌شه، هي بلند بلند شعر مي‌خونيم. آهاي خوشگل عاشق .. وقتي دلگيري و تنها .. رفتي و بي تو دلم پر درده .. گريه‌ي ابرا دروغه، قصه‌ي چشات دروغه .. شبامو ازم گرفتي، گرفتي خوب ِ من .. دارم آهسته آهسته، من از عشق تو مي‌سوزم .. و اون‌جاش که مي‌خونه بيا با من که من عاشق‌ترينم، بدون ِ تو درخت ِ بي‌زمينم ..

بعدتر، پسرها دور ِ اميد ِ غم‌زده رو گرفته بودن و توي کلاس چهل و هفت، شاهين بلند بلند شروع کرد به شعر خوندن براش: کي از سرود بارون، قصه برات مي‌سازه ..
مسخره‌ها.

فقط کاش اين‌قدر نمي‌نشست اون پشت سيگار بکشه و دودش رو توي هوا فوت کنه.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home