عزيزکم،
نوشتي «به شدت پراکنده»
من دو خط ميخوانم و چشمهايم ميشود پر ِ اشک.
تو من را دوره کردهاي و حواسات نه گمانم بوده که سه روز از يکسالگي ِ دفتريادداشت ِ من ميگذرد. آنوقتها جلدش نارنجي بود. يادت ميآيد؟ نارنجي بود با يک نوشتهي پرتقالي که تو برش داشته بودي و خنديده بوديم بهاش.
من مينشينم خودم را دوره ميکنم به بهانهي خواستن ِ تو و خيلي چيزها توي ذهنم زنده ميشود که نبايد.
من تعجب ميکنم که آنوقتها هم همينقدر ميخواستماش.
من تعجب ميکنم که اينقدر دخترک از لابهلاي نوشتههايش دوست داشتن بيرون ميزد و خودش ساکت ميشد و ملتهب ميشد و ميلرزيد.
من همهي حرفهايمان يادم هست هنوز.
من همهي سکوتهايمان يادم هست هنوز.
من تمام ِ قرارهاي روبهروي شهر ِ کتاب را دلتنگم عزيزکم.
امشب از آن شبها بود که خيالم اگر ميشنيدمات، بغض امانم را نميداد.
من با تو عاشق شدم ميداني، من کنار ِ تو عاشق شدم.
تو اون چوب ِ لعنتي بودي که پيچکه بهت تکيه ميکنه و بالا ميره.
من يادمه که کمکم گفتي عاشق شدي و کمکم گفتم عاشق شدم.
من يادمه چجوري جلو رفتي و چجوري جلو رفتم.
من تکتک ِ سنگفرشهاي اين جادهي جادويي رو يادم هست.
حال ِ عجيبي دارم فرشته.
امشب روي بال ِ گذشتههايمان پر ميزنم.
روي تمام ِ حرف زدنها و راهرفتنها و باهم بودنهاي ِ دو نفري ِ من و تو،
روي تمام ِ حرف زدنها و راهرفتنها و باهم بودنهاي سه نفري ِ من و تو فرزانه، من و تو روشنک.
من دستهاي تو را دارم صبح ِ آن شنبه.
من نوشتهي تو را دارم از گوشهي بوف ِ زعفرانيه.
من يادم به حرفهاي تو هست در همان سبز ِ هميشگي.
من اسم ِ آن تاب را ميزنم به نام ِ هردويمان.
من هقهقهايم براي تو بود و خندههايم براي تو.
براي همين است که دوستت دارم.
براي همين است
تو من را ديدهاي، نقابم را هم ديدهاي. و گمانم دخترک را ميشناسي خودت.
دخترجان، من خوشبختم که تو را دارم.
من خوشبختم که تو عزيزکمي.
نوشتي «به شدت پراکنده»
من دو خط ميخوانم و چشمهايم ميشود پر ِ اشک.
تو من را دوره کردهاي و حواسات نه گمانم بوده که سه روز از يکسالگي ِ دفتريادداشت ِ من ميگذرد. آنوقتها جلدش نارنجي بود. يادت ميآيد؟ نارنجي بود با يک نوشتهي پرتقالي که تو برش داشته بودي و خنديده بوديم بهاش.
من مينشينم خودم را دوره ميکنم به بهانهي خواستن ِ تو و خيلي چيزها توي ذهنم زنده ميشود که نبايد.
من تعجب ميکنم که آنوقتها هم همينقدر ميخواستماش.
من تعجب ميکنم که اينقدر دخترک از لابهلاي نوشتههايش دوست داشتن بيرون ميزد و خودش ساکت ميشد و ملتهب ميشد و ميلرزيد.
من همهي حرفهايمان يادم هست هنوز.
من همهي سکوتهايمان يادم هست هنوز.
من تمام ِ قرارهاي روبهروي شهر ِ کتاب را دلتنگم عزيزکم.
امشب از آن شبها بود که خيالم اگر ميشنيدمات، بغض امانم را نميداد.
من با تو عاشق شدم ميداني، من کنار ِ تو عاشق شدم.
تو اون چوب ِ لعنتي بودي که پيچکه بهت تکيه ميکنه و بالا ميره.
من يادمه که کمکم گفتي عاشق شدي و کمکم گفتم عاشق شدم.
من يادمه چجوري جلو رفتي و چجوري جلو رفتم.
من تکتک ِ سنگفرشهاي اين جادهي جادويي رو يادم هست.
حال ِ عجيبي دارم فرشته.
امشب روي بال ِ گذشتههايمان پر ميزنم.
روي تمام ِ حرف زدنها و راهرفتنها و باهم بودنهاي ِ دو نفري ِ من و تو،
روي تمام ِ حرف زدنها و راهرفتنها و باهم بودنهاي سه نفري ِ من و تو فرزانه، من و تو روشنک.
من دستهاي تو را دارم صبح ِ آن شنبه.
من نوشتهي تو را دارم از گوشهي بوف ِ زعفرانيه.
من يادم به حرفهاي تو هست در همان سبز ِ هميشگي.
من اسم ِ آن تاب را ميزنم به نام ِ هردويمان.
من هقهقهايم براي تو بود و خندههايم براي تو.
براي همين است که دوستت دارم.
براي همين است
تو من را ديدهاي، نقابم را هم ديدهاي. و گمانم دخترک را ميشناسي خودت.
دخترجان، من خوشبختم که تو را دارم.
من خوشبختم که تو عزيزکمي.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home