Monday

دختر: نمی دونم... فکر کنم اصلا درست نشناختمش... یا اون منو درست نشناخته... وگرنه الان باید همون جایی بود که تو الان هستی... وقتی نیست، یعنی یه جای کار اشتباهه.
استاد: تو به خاطر خودت میای اینجا، نه به خاطر اون.
دختر: نه. فقط به خاطر خودم نیست.
استاد: نه. به خاطر عشقیه که هر دوتون داشتین و حالا فکر می‌کنی اون نداره ... اگه همین الان برگرده دیگه هیچ کاری اشتباه نیست...
شب‌های روشن

نه، همه ساکت لطفا، کسي چيزي نگه .. : من مي‌خوام بدونم استاد ِ مدارمنطقي روي چه حسابي به من داده نوزده. اون هم وقتي که ميان‌ترم از پونزده گرفتم ده و نيم، پايان ترم هم حداقل دوتا سوال دو نمره‌اي رو نصفه جواب دادم!
سيمين مي‌گه لابد خاطرخواهت شده ديگه. شماره‌ات رو لااقل به‌اش بده. يه کم عين خلا نگاهش مي‌کنم، بعد مي‌گم آخه استادمون خانومه .. !

چقدر من با اين آهنگه خاطره دارم. چقدر من با اين آهنگه خاطره دارم. مال ِ اون وقتاييه که هنوز بزرگ نشده بودم. ببين، بين ِ دست و پا زدن توي کابوس ِ دي‌شب، اين که بزرگ شدن ِ اين يه سال رو حس کردي خوشحالم مي‌کنه.

ديروز، من و سيمين و زهرا يه جشن ِ تولد ِ حسابي راه انداختيم. اين‌قدر شلوغ کرديم که وقتي محمد زنگ زده بود به سيمين، با تعجب پرسيد مگه چند نفريد؟!

«تو دوست داري با دوست ِ من که دوست داره با دوست ِ تو دوست بشه، دوست بشي؟!»
با هم به اين نتيجه مي‌رسيم که اگه حامد اين رو به سيمين مي‌گفت، سوال ِ کاملاً منطقي و صحيحي بود. وقتي معلوم شد حامد فقط براي مقاصد پليد (!) با سيمين دوسته و سيمين جريان رو کلاً منتفي کرد، رابطه‌ي مولود و محمد فرقي نکرد. مولود ناز مي‌کرد، و سيمين مي‌گفت محمد خيلي پسر ِ خوبيه و حيفه. اين وسط من فقط بيننده بودم و ديدم که سيمين بيشتر و بيشتر با محمد جور مي‌شه. ديروز سيمين مي‌گفت يه جوري محمد مي‌خواد مولود رو بذاره کنار و با من باشه اما نمي‌دونه چطور. و به هيچ نتيجه‌اي نرسيديم. امروز اما وقتي با مولود و ثمينه و سيمين برمي‌گشتيم خونه، جلوي ويترين ِ ساعت فروشي مولود من رو کشيد کنار و گفت دلم مي‌خواد يه چيزي براي محمد بگيرم، به نظرت چي باشه.
دلم سوخت و نمي‌دونم چرا. ولي هنوز ترجيح مي‌دم بيننده باشم. کل ِ ماجرا مثل ِ داستانيه که تو آخرش رو ندوني، اما مطمئن باشي که قهرمان داستان آخر ِ کتاب مي‌ميره. آخرش .. سيمين از بين ِ محمد و مولود بايد يکي رو انتخاب کنه، محمد از بين ِ سيمين و مولود، و مولود از بين ِ هر دو يا هيچ کدوم.
من دلم نمي‌خواد باد باشم که کسي رو هدايت کنم. وقت‌هايي که با من مشورت مي‌کنن پرت و پلا مي‌گم و بحث رو عوض مي‌کنم.

ديشب وقتي حرف‌هايت را مي‌گفتي، اول‌اش فقط شوک بود. گيج شده بودم و نمي‌دانستم چه‌طور بايد جواب‌ات را بدهم. مي‌فهميدم، همه‌ي حس‌ات را مي‌فهميدم اما هضم‌اش سخت بود. مثل ِ غذاي سنگيني که آخر ِ شب خورده باشي و صبح که بيدار شوي ببيني هنوز روي دلت مانده. من اول‌‌اش لذت ِ چشيدن ِ غذاي لذيذي را حس مي‌کردم: اين که من و تو داريم مثل ِ دوتا آدم ِ معمولي حرف مي‌زنيم، درد ِ دل مي‌کنيم. بعد سنگيني ِ غذا را حس کردم و ديدم که ديگر نمي‌توانم بخورم. اما گير کرده بودم. عين ِ آدمي که توي يک مهماني بشقاب‌اش را پر کرده باشد و حالا مانده باشد زير ِ وزنه‌ي تعارف ِ صاحب‌خانه که بي‌وقفه مي‌گويد بخور. من مي‌خوردم و دلم مي‌خواست همه‌اش را بالا بياورم، همه‌اش را تف کنم توي بشقاب و بشقاب را پرت کنم روي زمين و از مهماني بيرون بروم. مي‌ترسيدم برسي به آخر ِ حرف‌ات: مي‌ترسيدم از تهوع.
آخرش تشکرهاي تو را با تعارف‌هاي معمولي جواب مي‌دادم و وقتي گفتي آخرين دوستي هستي که باقي مانده، دروغ چرا، توي ذهنم پوزخند هم زدم و گفتم گند بزند به آخرين دوستي که من باشم.
بعد خداحافظي کرديم و من يک لحظه مانده به خاموش کردن ِ کامپيوتر، يک‌هو حس کردم که نبايد اين دلخوري بماند. گمانم حس ِ تو را داشتم وقتي که به‌ات گفتم دوستت دارم و تو يک‌هو رفتي. من نمي‌خواستم اين‌طور با دلخوري ازت جدا بشوم. من بايد به صاحب‌خانه مي‌گفتم که چقدر غذايش را دوست داشتم.
و وقتي دوباره حرف زديم، انگار که همه‌ي سنگيني ِ حرف‌هايت، انگار که همه‌ي تلخي ِ وجود ِ من با يک تلنگر ِ تو خورد شده باشد و ريخته باشد روي ِ زمين ِ خدا، همان‌طور حس مي‌کردم که هيچ چيز عوض نشده. اين دوستي فقط عميق‌تر شده يا فقط عميق است و هر چه که باشد اين دلخوري‌هاي دخترمدرسه‌اي نمي‌توانند توي ِ دل ِ من از بين ببرندش.
خوش‌حالم که برگشتم.
خوش‌حالم که هنوز بودي.
خوش‌‌حالم که هنوز هستي.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home