Thursday

- بايد خبر بدي به تو بدهم: «تئودور امروز صبح مرد»
اين خبر را يک‌مرتبه، بدون ترحم، و بدون ِ شفقت گفت. درست مثل موقعي که دکتري يک ناخن ما را مي‌کشد. پنس را برمي‌دارد و يک مرتبه .. درق! يک‌مرتبه ناخن را بيرون مي‌کشد. و آدم سر ِ جايش باقي مي‌ماند. متعجب، و پر از درد، به دکتر نگاه مي‌کند که ناخن را آن‌طور بي‌رحمانه يک‌مرتبه کشيده است. صدايت در نمي‌آيد، نفست در سينه حبس مي‌شود. حتي قدرت نداري فرياد بزني و بگويي دکتر چرا اين‌طور يک‌مرتبه ناخن‌ام را کشيدي؟ نمي‌توانستي مرا آماده کني؟ نمي‌توانستي انگشتم را بي‌حس کني؟ آه، دکتر، چه دردي، چقدر مي‌سوزد، چقدر مي‌سوزد ..

- اگر پدر ِ تو بميرد من بايد از تو بپرسم چه حسي مي‌کني؟
- نه، اما ..
- او براي تو پرسوناژ ِ يک کتاب بود. براي ما چيز ِ ديگري بود. آيا واقعاً تصور مي‌کني برايمان بي‌اهميت است که او مرده و در تابوت است؟ممکن بود فردا صبح تابوت ِ مرا در آن قبر بگذارند. اگر مي‌شد، شايد حاضر بودم به جاي او بميرم. از خودم چنين سوالي نکرده بودم ولي شايد حاضر بودم به جاي او بميرم. ولي از آنجايي که او مرده و من زنده هستم، لزومي ندارد مثل تراژدي‌هاي يوناني زار بزنم. و از آن‌جايي که مثل ِ تراژدي‌هاي يوناني زار نمي‌زنم، يک مارتيني مي‌خورم. يک مارتيني دوبل. تو هم بخور. و به خاطر خدا بخند. از اين که زنده هستي، خوش‌حال باش و بخند.


دست‌هام يخ کرده. همه‌ي وجودم مي‌لرزه. از خودم مي‌پرسم چه مرگمه که ديشب نتونستم بخوابم؟ فکر مي‌کنم مي‌خوام. آره تجربه‌ائيه که دلم مي‌خواد به دست‌اش بيارم. مهم نيست که اون احتمالاً نمي‌خواد. يه بازي ِ ساده هم مي‌تونه بشه سر ِ مرگ و زندگي. مگه نه؟ مي‌خوام که بشه. حتي ديگه مهم نيست به چه قيمتي. من اون حس ِ ساده رو مي‌خوام. مي‌فهمي؟

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home