Wednesday

آه اي گل تشنه، من به آسمون رسيدم
من نقش خدا رو روي ديوارا کشيدم

اصلاً خوبي ِ اول صبح‌هاي مسنجر همين است که چراغ ِ همه خاموش مي‌ماند. آدم مي‌تواند با خيال ِ راحت براي همه‌ي همه‌ي آدم‌ها چراغش را روشن کند و مطمئن باشد که هيچ پيغامي از کسي نمي‌رسد.

اي اسير سايه‌هاي سرد و تاريک
مي‌رسه ناله‌ي شب از دور و نزديک

فکرشو بکن، ساعت از دوازده ِ شب گذشته باشه، خونه و خيابون و همه‌جا ساکت ِ ساکت، بعد تو بشيني روي پله‌ها، باد ِ خنک بياد، بعد .. بعد .. همين خب. حتي فکرش رو هم نمي‌شه کرد.

يه لحظه‌هايي رو، تو زندگي مي‌کني، زندگي مي‌کني، بعد هم اصلاً يادت نمياد حس ِ بودن‌شون چجوري بوده.
مهم هم نيست ها، اصلاً براي همينه که نمي‌نويسم. هر چي بنويسم بو مي‌ده، بوي بدي هم مي‌شه. من مي‌خوام پاک ِ پاک شم.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home