ميپرسه درس ميخوني؟ ميگم نه. ميگه پس چيکار ميکني؟ جواب ميدم: يه کتاب هزار صفحهاي گرفتم، دارم ميخونم. ميپرسه نهجالبلاغه است؟ و ميزنه زير خنده. ميگم نه، ابله داستايفسکي. ميگه داستا چي چي؟ ميگم هيچي.
بعد «ابله» تموم ميشه.
سيمين ميپرسه: حالت خوبه؟ چيکارا ميکني؟ ميگم هيچي، کتاب ِ هزار صفحهايم تموم شده، مجبورم بشينم درس بخونم.
بعد «ابله» تموم ميشه.
سيمين ميپرسه: حالت خوبه؟ چيکارا ميکني؟ ميگم هيچي، کتاب ِ هزار صفحهايم تموم شده، مجبورم بشينم درس بخونم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home