Wednesday

توي اتوبوس ِ خلوت پرديس‌ام که زنگ مي‌زني. اعصاب‌ام خط برداشته از يک روز ِ طولاني و تو بدترش مي‌کني: حالم خوب است‌ها، اگر بخواهي بداني؛ که حتي يادت رفته حالم را بپرسي و من يک‌هو خنده‌ي توي صدايم مي‌شود بي‌قراري. و مرگ گرفته‌مان که توي گرماي عصر با سيمين پياده از روي کارون رد بشويم که دوباره زنگ مي‌زني و انگار بخواهي جبران کني. من خوش‌حالم که صدايت را مي‌شنوم، اما خيلي وقت است از خودم مي‌پرسم از آن حس ِ شيرين و خواستني ِ تو چه چيزي باقي مانده و اصلاً حالا دل‌ات براي غصه‌ي صدايم سوخته يا تنگ شده.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home