Monday

روزهاي زمستون‌ام با انرژي ِ مثبت ِ بي‌دليل ِ صبح مي‌گذره و افسردگي ِ بعدش. خداي زمستون صبح‌ها مست‌ام مي‌کنه و بعدش با سردرد ِ خماري پدرم رو درمياره. راستي چرا؟ صبح‌ها محشرن. سرد و قشنگ. امروز – امروز نه، ديروز، دوشنبه، مه بود با قطره‌هاي ريز ِ آب که به صورتت مي‌خورد. عينهو بارون ِ خدا. مي‌رفتم سر ِ ايستگاه بي‌دليل مي‌خنديدم و با خودم حرف مي‌‌زدم. مي‌گم که، مست بودم! پرحرفياش توي اتوبوس حوصله‌مو سر برد. جلوي روي استاد ِ اخلاق، وقتي که اومد از کلاس زديم بيرون و سلام هم نکرديم و رفتيم توي کتاب‌خونه نشستيم به زبان خوندن. ميان‌ترم ِ خوبي بود. يه ربع طول کشيد تا سه صفحه‌ي امتحان رو نوشتم و اومدم بيرون. به قول ِ ليلي استاد از بحث‌هاي تخصصي ِ کامپيوتر چيزي سردرنمياره و جمله‌هاش عينهو جمله‌هاي کتاب‌ان. وقتي اومدم بيرون، مولود با تعجب گفت: امتحانتون لغو شد؟! آز-مدار منطقي تشکيل نشد و رفتيم section ِ 3-12ي زرگر که بعدش بريم خونه. نمره‌ي ميان‌ترمو داد. دوست نداشتم. وسط ِ کلاس استاد شروع کرد به حرف زدن در مورد شيوه‌ي کار ِ مانيتور. حوصله‌ام سر رفت. زدم بيرون، توي آتليه با سيمين و مولود و امير نشستم به گپ زدن و خنديدن. کلاس تعطيل شد و دو و نيم رفتيم خونه‌ي دخترها. درس خونديم، جزوه تکميل کرديم، خنديديم، نمي‌دونم. نمي‌دونم چي‌کار کرديم. عصر گيج ِ گيج رسيدم خونه، گيج ِ گيج. خسته‌ام. دم ِ صبح دراز کشيده بودم و فکر مي‌کردم که گذشته رو خط‌خطي کرده‌ام و آينده رو به گا برده‌ام. نمي‌دونم شايدم تقصير ِ اون مرتيکه‌ي هرزه است که وسط ِ خيابون بدجور بهم تنه زد و تقصير ِ خودمه که جلوي خودم رو گرفتم که بزنم توي گوشش. امروز يادم باشه برم عکس بگيرم، برم داروخونه، دانش‌گاه هم که خبري نيست و قراره بشينم اکسس بخونم براي ميان‌ترم ِ پنجشنبه. دلم تنگ شده. اول ِ صبحي دلم براي ايستادنت کنار ِ پست ِ تجريش تنگ شده.

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home