Wednesday

تب کرده‌ام، روح ِ لعنتي‌ام تب کرده. چشم‌هام مي‌سوزه، دست‌هام مي‌لرزه. تو
حق
نداري
از قول ِ من بگويي که رفتنت آسان است.
تب کرده‌ام، دستت را بگذار روي پيشاني من.

هه. mbc2 يک عالمه فيلم ِ رمانس ِ دلبر را تبليغ مي‌کند براي روز ولنتاين. من دلم براي ايوان مک‌گرگور ِ مولن روژ و آهنگ ِ لطيف ِ شکسپير اين لاو و خيلي خيلي چيزهاي ديگر تنگ شده. فکر مي‌کنم شنبه بايد بروم. شايد هم نه؛ نمي‌دانم.

هي کم‌رنگ مي‌شود و دوباره پررنگ مي‌شود و من نمي‌دانم آن کسي که ته ِ دلم اسمش را مي‌گويم کدام است. خنده؟ هر هر هر. امروز لابه‌لاي پرسه‌هاي بي‌هدف توي خيابان‌هاي دور و بر ِ دانشگاه، يک پاکت وينستون لايت مي‌گيرم. با سيمين مي‌رويم کتاب‌فروشي، بعد براي هورمهر عطر مي‌گيرم، بعد خونسرد مي‌آيم خانه و بابت ِ اين دو هفته‌ي لعنتي کک‌ام هم نمي‌گزد که چه‌طور بايد تلف‌اش کنم.
يک وقت‌هايي تو هرچقدر هم دلت بخواهد، ديگر دلت نمي‌خواهد که گريه کني. يعني اشک عوض ِ چشم‌ها مي‌آيد توي گلو و بغض مي‌شود و فرياد مي‌شود و آخر سکوت مي‌کني و مات ِ دنيا مي‌ماني و آخرش هم هيچ اتفاقي نمي‌افتد: همان مي‌شود که مي‌گويند خدا خواسته. و تو ته ِ دلت هي حس مي‌کني خدا به زور تو را خوابانده و به تو تجاوز مي‌کند، هي حس مي‌کني خدا به زور تو را خوابانده و به تو تجاوز مي‌کند، بعد با برق ِ شهوتي ارضا شده توي چشم‌هايش کنار مي‌رود، و تو مي‌ماني: پاهايت خونين است و صورتت را از شرم لاي دست‌ها پنهان کرده‌اي و باز حس مي‌کني که انگار همه نگاه ِ تو مي‌کنند و نفرت توي ِ نگاه‌شان است ..

بيست واحد. نمره‌هاي لعنتي‌ام حدود ِ چهارده و پانزده و شانزده‌اند. من منتظر ِ نمره‌ي سي و نمره‌ي مدار منطقي‌ام و اصلاً يادم نمي‌آيد که دبگر چه درس‌هايي داشتيم. فقط توي ذهنم مانده که زرگر ترم ِ ديگر طراحي وب به‌مان درس مي‌دهد و من خوشم مي‌آيد که بنشينم و ببينم که يک آدم ِ احمق مي‌خواهد چيز ياد ِ آدم‌هاي احمق‌تر از خودش بدهد و نمي‌تواند.
فقط کاش ..

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home