يه درد عميق، يه سرماي عميق، يه اندوه عميق، روي قلب ِ يخزدهام .. ناچار ميشم خودم رو توي سطح گم کنم.
تموم ِ مدتي که توي ديلم و گناوه با بچهها ميخنديديم، من ته ِ دلم، ته ِ ته ِ دلم، يه حس ِ عجيب ِ خواستن غوغا ميکرد که دستهاي تو باشه و لبهاي تو و گرماي تن تو، که هيچ وقت نبودي.
کسي رو نميشه سرزنش کرد. من با چشم باز نبودنات رو انتخاب کردم.
تموم ِ مدتي که توي ديلم و گناوه با بچهها ميخنديديم، من ته ِ دلم، ته ِ ته ِ دلم، يه حس ِ عجيب ِ خواستن غوغا ميکرد که دستهاي تو باشه و لبهاي تو و گرماي تن تو، که هيچ وقت نبودي.
کسي رو نميشه سرزنش کرد. من با چشم باز نبودنات رو انتخاب کردم.

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home